Saturday, October 10, 2009

TiVi5

دوره دوروزه کلاسهای سفارت فرانسه هم تموم شد.تجربه بسیار خوبی بود.معلمهای فرانسه از گروههای سنی مختلف جمع شده بودند و TV5monde متد جدید آموزش زبان فرانسه از طریق سایت
به کودکان رو تمرین می کردن.بیشتر از خود کلاس همراهی با خانم سلامتی بود که برمن تاثیر گذاشت. همیشه انرژی مثبتی که از وجودش ساطع میشه دریافت می کردم اما این بار شانس داشتم بیشترنزدیکش باشم و خیلی خوشحالم. بسیار صحبت کردیم، راتاتوئی! خوردیم و بیشتر همدیگه رو شناختیم. من فهمیدم تمام حدسهام در موردش درست بوده.یک زن قدرتمند، فعال، خوشفکر و نمیدونم حدسهایی که اون در مورد من می زده تا چه حد درست از آب دراومده ان
لیدر کلاس یه خانم فرانسوی به اسم استرید بود که فکر می کنم فقط گوش دادن به صحبتهاش در طول این دوروز کلی به دانش فرانسه ام اضافه کرده و مسئول برگزاری دوره هم آقای سموئل مم، مرد جوونی که بیشتر به ایرانی ها شبیه بود تا فرانسوی ها. توی این دوره فهمیدم معلمهای زبان فرانسه هم به معضل معلمهای زبان انگلیسی دچارند.اکثر شرکت کننده های دوره تسلط قابل تحسینی به زبان نداشتند و با لهجه کاملا فارسی فرانسه صحبت می کردند. اما خب یکی دو نفر هم عالی بودن.
به وضوح می دیدم که رفت و آمد ها به نسبت دفعات قبل کمتر شده که ناشی از حوادث بعد از انتخابات بود. می گفتند که ممتحن های فرانسوی حاضر نمیشن برای آزمون گرفتن از معلمهای ایرانی به ایران بیان و می ترس که به نظر کاملا طبیعیه
دوره خوبی بود اما همچنان پاورپوینت پیش دفاعم مونده! باید زودتر تمومش کنم. روز بزرگ نزدیکه!

Saturday, September 26, 2009

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

کی پنیر منو جابجا کرد؟ کی وقتی من خودموگول می زدم ذره ذره و گاهی خیلی محسوس دنیامو تغییر می داد؟ مهم نیست کی. مهم نیست چه کسانی. مهم اینه که زندگی تغییر میکنه و باید آماده این تغییرات بود. خیلی وقتا این تغییرات خوشایند نیست. اتفاقا درست تغییریه که اصلا دوست نداریم اتفاق بیفته. خیلی دوست دارم روزی برسه که هیچ تغییری باعث سکون در زندگیم نشه. مثل یک شوک عمل نکنه. این روزها...روزهای عجیبی هستند.پراز ابهام.
امروز آبدارچی محل کارم چند تا شاخه گل چیده بود و توی یه لیوان آب گذاشته بود زیر میزم.جلوی میز رو هم دو تا کاغذچسبونده بود که منو سورپریز کنه! وقتی (نه چندان زود) متوجهشون شدم گذاشتمشون روی میز و برای اولین بار یک رایحه بسیار دلنشین رو حس کردم که خیلی برام جالب بود. همیشه از بچگی گل چیدن یه عادت معمول بود برام. اما بویی که از اون گلها به مشامم خورد واقعا حال و هوامو تغییرداد...احساس می کردم این بو و اشتیاقی که در من ایجاد کرد یه پیام خاصه. امیدوارم گلها تا فردا پژمرده نشده باشن.

Sunday, September 13, 2009

خانه دوست

جواب کنکور دانشگاه سراسری اومد. خدارو شکر که سالهاست منتظرش نیستم. اما بعد از قبولی خودم هرسال بیش از همه منتظر شنیدن خبر قبولی یک نفر بودم که امسال خوشبختانه این اتفاق افتاد. شبناز بعد از شش سال داره میره دانشگاه. تنها خاطره های خوب من از دوران دبیرستان و مخصوصا پیش دانشگاهی بر میگرده به دوستیم با شبناز. امسال هم پزشکی سراسری قبول نشد. تصمیم گرفته که بالاخره دانشگاه آزاد رو به رسمیت بشناسه وگامهای اول طبابت رو از دانشگاه آزاد تبریز برداره. پدرش شعری که از سهراب خیلی دوست داشتم برام با مرکب خوشنویسی کرده بود.متاسفانه هنوز به دیوار نزدمش....یادم نیست اولین بار این شعرو کجا دیده بودم اما نمیدونستم شاعرش چه کسیه. جالب اینجاست که شبناز خودش شیفته سهراب بود و خیلی از اشعارش رو از حفظ بود اما اونم متوجه نشد شاعرش سهرابه. تا اینکه اتفاقی با هم توی یکی از دفترهای شعر کتابخونه پیداش کردیم
صدا کن مرا...
صدای تو خوب است...
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید
...چندین ساله که ندیدمش فقط ارتباطمون تلفنی بوده. حس می کردم به خاطر فاصله ای که بینمون افتاده کمی معذبه. حالا خوشحالم که این بار از دوشش برداشته شده. شوخی های سه تا برادر شیطونش هم دیگه آزارش نمیدن. شوخی کردنش، حرف زدنش و عادتهاش اصلا عوض نشدن. آخرین بارپرسید "روزه ای؟"گفتم "نه"، گفت "فدای سرت!"ولی من روزه ام!" دلم تنگ شده، برای روزی که دو نفری جلوی برد توی راهروو مدرسه ایستاده بودیم و به تبلیغ کتابی که دبیر تاریخمون چاپ کرده بود نگاه می کردیم و شوخی میکردیم و یهو دیدیم که جناب دبیر دارن از پله ها میان پائین! برای روزی که من برای اولین بار در عمرم کاریکاتور معلم شیمی مونو کشیدم و این کاریکاتور دست به دست گشت!! و کپی شد! هیچکس حتی فکرش هم نمیکرد که بچه مثبتی مثل من این کارو کرده باشه! البته من فقط چیزی که دیدم کشیدم اما خب تبدیل شد به کاریکاتور! بعد که دیدم جالب از آب دراومد هنر طراحیمو روی دبیر ریاضیمون هم پیاده کردم و اون هم موفقیت آمیز بود.!. روزایی که با شبناز گذروندیم روزای خوبی بود. امیدوارم این ازاین به بعد-دکتر موفق باشه.

Saturday, September 12, 2009

بالاخره استاد از سفر برگشت. شاید هیچ چیز این اواخر به این اندازه خوشحالم نکرده باشد....

Sunday, September 6, 2009

پژوهشگاه با بازنگری چه بلایی سر علوم انسانی خواهد آورد؟

قراره بعضی سرفصلها، بعضی درسها، بعضی واحدها، (ایضا بعضی آدمها) رو حذف کنن و موارد تازه ای رو جایگزین کنن. این یعنی اگه شمه ای از تفکر و تعمق در منابع فارسی علوم انسانی باقی بود حذف خواهد شد، منابع خارجی هم که منبع ماتریالیسم و بی اعتقادی هستن و بحثی درشون نیست! دوره لیسانس ضعیفترین دانشجوها هم دروس اختصاصی رو به دروس عمومی ترجیح میدادن. فقط خدا میدونه که در طول ترم با چه عذابی کلاسشون میگذشت تا بالاخره تموم بشه. درنهایت هم فرق چشمگیری بین اندیشه اسلامی، اخلاق اسلامی، انقلاب اسلامی،...حس نشد. از ظواهر امر پیداست که قراره واحدهای اینجوری چندبرابر بشن و علوم انسانی از این ظلمت و غربگرایی دربیاد! واحدها رو میشه عوض کرد، سرفصلها رو هم و اساتید به همچنین. اما کنترل کردن اونچیزی که باید در ذهن یک دانشجو شکل بگیره امکانپذیر نخواهد بود. اگه میشد تا الان همین چند قلم درس عمومی جماعت مادی گرا، غافل و خلاصه اصلاح ناپذیر!! دانشجو رو تغییر میدادن. استدلالشون اینه که منابع علوم انسانی با ترجمه ناقص و بدون نقد در اختیار دانشجوها قرار میگیرد. مگه چیزی رو که قراره به حوزه تابوی دین پیوند بدید میشه نقد کرد؟ یعنی قراره محیط دانشگاه بشه محل بحث و انتقاد ریشه ای حتی در مورد دین و پیوندش با علوم انسانی؟ باورکنیم؟؟ وقتی دبیرستان میرفتم توی درس زیست شناسی به مبحث وراثت و نظریه تکامل داروین که میرسیدیم معلممون وحشتزده نگاه میکرد و میگف :"من نمیخوام شماها رو لادین کنم ها!! اینارو اروپاییا واسه خودشون گفتن، ما تو دینمون یه چیز دیگه داریم. اجداد ماها میمون نبودن!!." زیست شناسی دین زده این شد. علوم انسانی که جای خود داد.

Saturday, September 5, 2009

این روزا گاهی که فکرم خیلی مشغول میشه و کار مفیدی نمیتونم انجام بدم فیلم می بینم. بعضیهاشون خیلی خوبن و بعضی ها نه خیلی خوب، اونهایی هم که مشخصه خوب نیستن ترجیح میدم نبینم. وقتی داشتم میرفتم خوابگاه پیش منا، فیلمی که نادر داده بود با خودم بردم. از اونجایی که نادر از دوستداران سینمای حرفه ای و سطح بالاست میدونستم فیلم جالبیه. توی خوابگاه شب اول که بچه ها هی رفت و آمد میکردن و سرگرم بودیم. شب دوم منا خانم با همسرشون رفتن جمکران! بچه ها هم در غیاب منا آداب مهمانداری رو به جا آوردن واقعا. عصر یکی یکی سروکله اشون پیدا شد. سمیه و مریم با هم رفته بودن خرید. دوستان مذکرشونو مورد لطف قرار داده بودن: کیف پول و ست جاسیگاری و فندک. ست جاسیگاری و فندک برای یک دانشجوی روشنفکر پزشکی. سمیه خودش دانشجوی هنره و خیلی به فیلیپینی ها شبیه (مشهدیه). مریم که نظرمو خواست به شوخی گفتم "کادوی تو سالمتره". سمیه نگاهشو انداخت پایین و گفت "من نمیخوام اونو عوض کنم". من با خودم گفتم اگر هم بخوای نمیتونی. آدمها تا خودشون تصمیم نگیرن تغییر نمیکنن.......
خلاصه هیاهو و شوخی ها که تموم شد دیدیم طبق معمول تلویزیون هیچی نداره.خوابگاه هم که از نعمت ست لایت محرومه. نه اخبار درست و حسابی، نه فیلمی، نه حتی برنامه مستند قابل تحملی...من پیشنهاد دادم که فیلم ببینیم و اونام تقریبا بال درآوردن. از اونجایی که فیلمو ندیده بودم قبلا هشدار دادم که من در قبال سکانسهای مشکل دار مسئولیتی ندارم!!! نشستیم و فیلم بسیار زیبای "دختری بر روی پل" رودیدیم. داستانی که حول محور شانس در چاقواندازی میچرخه و از عشق هم مایه می گیره. هرچاقویی که پرتاب میشد به سمت دخترک فیلم ضربان قلب ما هم 10 برابر میشد. نکته جالب این بود که فیلم سیاه و سفید ولی جدید بود و موسیقی تاثیرگذاری هم داشت. خلاصه اونشب کلی توی دلم از نادر تشکر کردم!
استادعزیز رفتن مسافرت و احدی هم ازشون خبر نداره. تلفنشونشون هم 3 ماهه که خاموشه. من موندم و پایان نامه ای که هنوز آخرین نسخه اش رو آقای دکتر ندیده. میخوام بشینم درس بخونم اما فکر این پایان نامه نمیذاره. همه اش میگم شاید بشه بیشتر روش کار کنم.دوست دارم زودتر تموم بشه. پایان نامه ای که زود شروع کردم و فکر میکردم زود هم تموم میشه. تا حالا فکر کنم موضوعشو واسه 400و 500 نفر توضیح دادم که از این تعداد 5 درصد هم رشته ای بودن. پس در اکثر مواقع باید خیلی توضیحات زمینه ای میدادم که بتونن درک کنن چی هست دقیقا کارم. بعضی از همکلاسی های مهربون هم که قبل از اینکه من خودم هم کاملا برام مشخص بشه میخوام در چه زمینه ای کار کنم در جریان امور قرار داشتن. خانم جلیلی و مرادی عزیز که زحمت میکشیدن و وقتی من با آقای دکتر جلسه داشتم از پشت در اطلاعات کسب میکردن و من هنوز نمیدونم چرا نباید از خودم می پرسیدن. بعد هم در موقعیتهای مناسب!! با کنایه و اشاره میفهموندن که : آره!! ما میدونیم!!! عجیب اینکه من اصلا اصراری به پنهانکاری نداشتم. و به لطف آقای دکتر من تا به حال چندین بار راجب پایان نامه ام سمینار داشته ام تا بر کسی پوشیده نماند که من چطور دارم کشف اتم میکنم!! الان فقط دلم میخواد یه خبری از استادم بشه!